هوش هیجانی و نقش آن در مدیریت

-  هوش هيجاني نوعي استعداد عاطفي است که تعيين مي‌کند از مهارت‌هاي خود چگونه به بهترين نحو ممکن استفاده کنيم و حتي کمک مي‌کند خِرَد را در مسيري به‌کار گيريم

- اگر سازماني برخوردار از مهارت‌هايي همچون خودآگاهي و خودنظم‌دهي، انگيزه و همدلي باشد و مهارت‌هاي مديريتي و ارتباطات باز در آن جريان پيدا کند، با تغيير تجارت، ويژگي‌هاي مورد نياز براي بقا نيز تغيير مي‌يابند.

-  هوش هيجاني شکل تکامل‌يافته‌اي از توجه انسان در سازمان‌ها و ابزارهاي نوين و شايسته در اختيار مديران سازمان‌ها و شرکت‌ها براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنهاست

- مديران برخوردار از هوش هيجاني، رهبران مؤثري هستند که اهداف را با حداکثر بهره‌وري، رضايتمندي و تعهد کارکنان محقق مي‌سازند

پيچيده‌تر شدن فضاي رقابتي شرکت‌ها و سازمان‌ها، آهنگ پرشتاب تغييرات و پيچيده‌تر شدن شرايط اداره سازمان‌ها، ضرورت توجه به استعدادهاي انساني را بيش از گذشته آشکار ساخته است. روش‌هاي کهنه تجارت ديگر کارآيي ندارند، شدت فزاينده چالش‌هاي رقابتي هرکسي را به مبارزه مي‌طلبد تا خود را با شرايط تطبيق دهد.

با تغيير تجارت، ويژگي‌هاي مورد نياز براي بقاي شرکت‌ها نيز تغيير مي‌يابد، چه رسد به سبقت. قابليت‌هاي مورد نياز براي مديران سازمان‌ها تفاوت‌هاي اساسي دارد، ويژگي‌هايي که امروزه براي مديران ارزشمند است با قابليت‌هايي که براي مديران آينده مورد نياز خواهد بود، تفاوت اساسي خواهد داشت.

مهارت‌هايي همچون طراحي تغيير، تطبيق‌دهي، افزايش تنوع و قابليت‌هاي گروهي در دو دهه پيش اهميت زيادي نداشتند، اما اکنون بر اهميت آنها افزوده شده است. همه اين تحولات ارزش هوش هيجاني را افزايش داده و ضرورت توجه سازمان‌ها به مقوله مذکور را با اهميت کرده است.

اهميت هوش هيجاني

چرا با هوش‌ترين شاگردان کلاس، ثروتمندترين مردم نيستند؟ چرا بسياري از افراد تحصيل‌کرده به‌رغم برخورداري از نمره‌هاي عالي در دوره دبيرستان و دانشگاه نمي‌توانند در محيط کار اثربخش و خلاق باشند؟ واقعيت اين است که از ميان خيل عظيم افراد داراي هوش عقلاني مناسب، عده نسبتاً کمي از آنان به موفقيت‌هاي بزرگ دست پيدا مي‌کنند. در بسياري از سازمان‌ها که مديران آنها از هوش تحصيلي بالايي برخوردار بوده‌اند، اتفاقاتي رخ مي‌دهد که کارآيي مدير را زير سؤال مي‌برد. تحقيق نشان مي‌دهد مديري که از ضريب هيجاني (EmotionalQuotient) بالايي برخوردار و از نظر فني نيز با تجربه است، با آمادگي و مهارت بيشتر و سريع از ديگران به رفع تعارض‌هاي نوپا، ضعف‌هاي گروهي و سازماني و خلأهاي موجود، ارتباط پنهاني درازمدت و تيرگي روابط متقابل خواهد پرداخت. بنابراين انديشمندان در پي شناخت ويژگي‌هاي افراد موفق برآمده و دريافتند به غير از هوش تحصيلي، عوامل قابل پرورش ديگري دخالت دارند که مربوط به ويژگي‌هاي غيرعقلاني انسان هستند. ارتباطات انساني، انطباق‌پذيري و يا سازگاري (يافتن پاسخ‌هاي خلاق به موانع) مديريت شخصي، اشتياق و انگيزه براي کار و رشد، پيشرفت، توانايي کارگروهي و داشتن روحيه همکاري يا مهارت در مذاکره و در نهايت توانايي رهبري مربوط به هوش هيجاني انسان هستند. درخشندگي علمي مدير براي رساندن يک سازمان يا شرکت به قله‌هاي ترقي و موفقيت کافي نيست، بلکه مدير مي‌بايد داراي تأثيرگذاري، متقاعدسازي ديگران و توانايي دروني مبارزه براي اهداف چالش‌آور در فضاي رقابتي امروز باشد.

پيشينه هوش هيجاني

از زمان‌هاي گذشته عواطف و هيجان‌ها را داراي عمق و قدرتي مي‌دانستند که مي‌تواند نهفته‌ترين ارزش‌ها و آرمان‌ها را به فعاليت وادارد. به‌طوري‌که در لاتين به آنها "Motus Anima" مي‌گويند، يعني «روحي که ما را به حرکت وامي‌دارد». به سال 1920 در دانشگاه کلمبيا فردي مطلبي با عنوان «هوش هيجاني» را مطرح کرد که بيشتر روابط اجتماعي را در برمي‌گرفت. سپس در سال 1973 مبحثي در رابطه با مدنيت و رفتار با ديگران مطرح شد. در سال 1983 "هاروارد گاردنر" (Harward Gardner) روانپزشک دانشگاه هاروارد الگوي بسيار اهميتي را از هوش چندگانه ارايه داد که شناخت دروني خود و مهارت‌هاي اجتماعي را شامل مي‌شد. در سال 1990 توسط دو روانپزشک به‌نام‌هاي "پيتر سالوي" . "جان ماير" نظريه قابل فهمي از هوش هيجاني ارايه شد، لکن اصطلاح هوش هيجاني از زمان انتشار کتاب معروف "دانيل گولمن" (Daniel Golman) (1995) به گونه‌اي گسترده به‌صورت بخشي از زبان روزمره در آمد و بحث‌هاي بسياري را برانگيخت. به نظر "دانيل گولمن"، هوش هيجاني بر شناخت احساسات خويشتن و استفاده از آن براي اتخاذ تصميم‌هاي مناسب در زندگي است، توانايي اداره مطلوب خلق و خوي و وضع رواني و کنترل تکانش‌هاست. عاملي است که به هنگام شکست ناشي از دست نيافتن به هدف در شخص ايجاد انگيزه و اميد مي‌کند، مهارت اجتماعي يعني خوب رفتار کردن با مردم و کنترل هيجان‌هاي خويش در رابطه با ديگران و توانايي تشويق و هدايت آنان است.

به نظر گولمن، بهره هوش (IQ) در بهترين حالت خود تنها عامل 20 درصد از موفقيت‌هاي زندگي و 80 درصد موفقيت‌هاي افراد مربوط به هوش هيجاني است. برخلاف بهره هوشي که تقريباً ثابت و ايستاست، هوش هيجاني را مي‌توان بهبود بخشيد و توسعه داد.

"جان ماير" و "پيتر سالوي"، هوش هيجاني را توانايي ارزيابي، بيان و تنظيم هيجان خود و ديگران و استفاده کارآمد از آن دانسته‌اند.

"بار- آن" (Bar-On) (1997) نيز هوش هيجاني را توانايي‌هاي يک شخص در مواجهه با چالش‌هاي محيطي دانسته که موفقيت‌هاي فرد را در زندگي پيش‌بيني مي‌کند.

مقايسه هوش هيجاني و هوش شناختي

اگر چه هوش هيجاني (Emotional Intelligence) و هوش شناختي (Intelligence Quotient) از لحاظ مفهوم نظري و عملکرد تفاوت‌هاي اساسي دارند، ولي در مقابل هم نيستند. برخي بهره‌مند از هر دو و برخي بالعکس.

دانشمندان تلاش مي‌کنند که بدانند اين دو پديده چگونه يکديگر را تکميل مي‌کنند؟

سطح هوش هيجاني از حيث وراثتي ثابت نيست و فقط در زمان کودکي شکل نمي‌گيرد و به عکس بهره هوشي که از دوره نوجواني تغيير بسيار کمتري دارد، هوش هيجاني تا حد بسيار زيادي آموخته مي‌شود و در طول زندگي با بهره‌گيري ا زتجربه‌ها شکل مي‌گيرد و شايستگي آن رو به رشد خواهد بود.

اگر چه عقل و هوش منطقي IQ به قدرت استدلال کمک مي‌کنند، اما توانايي پيش‌بيني پيامدهاي تصميم تنها از هوش هيجاني بر مي‌آيد. براين اساس افرادي که صرفاً بر قدرت استدلال تکيه دارند، تصميم‌هاي اشتباه مي‌گيرند و در زندگي اجتماعي و سازماني پي در پي شکست مي‌خورند و موجبات دفع ديگران را فراهم مي‌آورند.

- از طريق IQ مي‌توان به استخدام در آمد، ولي از طريق هوش هيجاني مي‌توان در سازمان دوام آورد، رشد کرده و به مدارج عالي نايل شد.

هوش هيجاني نوعي استعداد عاطفي است که تعيين مي‌کنند از مهارت‌هاي خود چگونه به بهترين نحو ممکن استفاده کنيم و حتي کمک مي‌کند خِرَد را در مسيري به‌کار گيريم. براين اساس در کنار آموزش فرمول‌ها، نظريات و محفوظات درسي ضروري است. هر نوجواني براي رسيدن به يک زندگي با کيفيت مطلوب‌تر، حداقل مي‌بايد از پنج مهارت ديگر نيز بهره‌مند باشد:

1- خودآگاهي (Self Awareness) (شناخت عواطف شخصي): براي شناخت احساسات و استفاده از آنها براي راهنمايي خود در تصميم‌گيري‌ها و بررسي واقع‌گرايانه از توانايي‌ها و محدوديت‌هاي خويش در جهت پرورش حس اعتماد به‌نفس. افرادي که در مورد احساسات خود اطمينان و قطعيت دارند، بهتر مي‌توانند زندگي خود را هدايت کنند.

2- اداره هيجان‌ها (Managine oneself) (خودنظم‌دهي): قدرت تنظيم احساسات خود توانايي است که بر حس خودآگاهي متکي است، بهره‌گيري از عواطف و هيجانات بايد به گونه‌اي باشد که به‌جاي مداخله و مزاحمت در انجام امور، تسهيل کننده باشند، افزايش سطح وجدان و قدرت موکول کردن خوشگذراني‌ها به زمان ديگر براي تلاش در رسيدن به اهداف و توان به‌دست آوردن بهبود مجدد بعد از تجربه آشفتگي و استرس‌ها. اين توانايي کمک شاياني براي از بين بردن تهديدهاي محيطي است.

3- انگيزه‌سازي (Motivating oneself): افراد برخوردار از اين مهارت، بسيار مولد و اثربخش خواهند بود. استفاده از علايق خود، تحرک‌بخشي به سوي اهداف و انجام فعاليت‌هاي چشمگير را ميسر مي‌سازد.

4- شناخت عواطف ديگران (همدلي) (Empathy): همدلي اساس مهارت مردم است. درک ديدگاه و احساسات ديگران و ايجاد صميميت بيشتر با افراد که به شناخت نيازها و خواسته‌هاي ديگران مي‌انجامد، موفقيت را به ارمغان خواهد آورد. خدمت محوري در سازمان نشانه همدلي است.

5- مهارت در تنظيم روابط (Handling Relationship): درک و هماهنگي بيشتر با افراد، گروه و اجتماع،همکاري، مذاکره، نفوذ و مديريت تعارض و برخورداري از کفايت‌هاي اجتماعي، مهارت‌هايي هستند که محبوبيت رهبري بين فردي را تقويت مي‌کنند، اين افراد با تقويت ارتباط منطقي و مؤثر در تحولات نقش مؤثري دارند.

براين اساس سرنوشت افراد در بسياري از موقعيت‌ها در گرو مهارت‌هايي است که هوش هيجاني را تشکيل مي‌دهند و افرادي با داشتن هوش عمومي متوسط و هوش هيجاني بالا موفق‌تر از کساني هستند که هوش عمومي بالا و هوش هيجاني پايين دارند، پس هوش هيجاني، پيش‌بيني کننده موفقيت افراد در زندگي و نحوه برخورد مناسب با استرس‌هاست.

نقش هوش هيجاني در سازمان‌ها

در رويکرد جديد مديريت، فرهنگ سازماني، کار تيمي و نحوه همکاري مدير با ديگران اهميت خاصي دارد. درواقع تمرکز اصلي بر رشد و پرورش افراد است تا از اين طريق بهره‌وري سازمان افزايش يابد، از اين رو مديران موفق مديراني هستند که داراي توانمندي اجتماعي و مهارت‌هاي ارتباطي بوده و با درک هيجانات خود و ديگران و در بيان و انتقال احساسات به خوبي عمل کنند.

درعرصه رقابتي امروز تغييرات تکان‌دهنده بازار و فن‌آوري‌هاي رقابتي پيش‌بيني نشده، موجب آسيب‌پذيري شرکت‌ها مي‌شود، در اين راستا هوش هيجاني مي‌تواند به‌مثابه «واکسن» سلامتي سازمان را تضمين کند. اگر سازماني برخوردار از مهارت‌هايي همچون خودآگاهي و خودنظم‌دهي، انگيزه و همدلي باشد و مهارت‌هاي مديريتي و ارتباطات باز در آن جريان پيدا کند، با تغيير تجارت، ويژگي‌هاي مورد نياز براي بقا نيز تغيير مي‌يابند. همه اين تحولات ارزش هوش هيجاني را افزايش مي‌دهد.

هوش هيجاني شکل تکامل‌يافته‌اي از توجه انسان در سازمان‌ها و ابزاري نوين و شايسته در اختيار مديران سازمان‌ها و شرکت‌ها براي هدايت افراد درون سازمان و مشتريان برون سازمان و تأمين رضايت آنها است. کارکنان با هوش هيجاني زياد مي‌توانند هرگونه احساسات و هيجانات منفي را به چارچوب کاري مثبت تغيير شکل دهند. مديران برخوردار از هوش هيجاني، رهبران مؤثري هستند که اهداف را با حداکثر بهره‌وري، رضايتمندي و تعهد کارکنان محقق مي‌سازند. براين اساس بايد به هوش هيجاني در سازمان‌هاي امروزي بيشتر توجه داشت. ايجاد جو و فرهنگ سازماني متأثر از هوش هيجاني در پويايي سازمان‌ها نقش مؤثر و حائز اهميتي دارد. زيرا بهره‌گيري از قابليت‌هاي عاطفي در اداره بهتر سازمان‌ها، ضرورت اساسي بوده و قطعاً اثربخشي و موفقيت مديران را به ارمغان خواهد آورد.

نتيجه‌گيري

بيشتر مديران ترجيح مي‌دهند براي انجام دادن کارها از مغزشان استفاده کنند تا قلب‌شان، در حالي‌که کليد موفقيت سازمان‌ها در توسعه منابع انساني و اثربخشي مديران در گرو توانايي درک ديگران و رفتار معقولانه در روابط انساني و نفوذ در قلوب کارکنان است، مديراني که صرفاً از ضريب هوشي بالا برخوردار هستند، با اتکاي صرف به بهره هوشي، نمي‌توانند رهبران موفقي باشند، طبق آخرين شواهد عصب‌شناسي، هيجان و عاطفه «سوختي» انکارناپذير براي قدرت استدلال بيشتر مغز است، بنابراين مدير و رهبران وظيفه دارند فضايي فراهم کنند که ضمن تبديل نيروهاي مخالف و قهرآميز به انرژي‌هاي خلاق، از شايستگي‌هاي هيجاني در جهت بهبود اداره سازمان و پويايي آن حداکثر استفاده حاصل شود.

منابع و مآخذ:

1- گولمن، دانيل، «هوش هيجاني در کار» بهمن ابراهيمي _ محسن جوينده، تهران، انتشارات بهين دانش، 1383